تبليغاتX
روز مهتابی

روز مهتابی

به نام تک همراه بی پایان،...

زندگی جاریست،...


روی نیمکت می نشینم

و به رقص برگ ها می نگرم

در حالی که

خورشید و باد دست به یکی کرده اند

تا زندگی را به زمین برگردانند،...




کاش می شد ...

کاش می شد،...

 

ای خورشید دل من، قلم و زبانم در توصیف تو ضعیفند و ناچیز؛ پس از دل خودم برایت می گویم. از دلی که محتاج هنر دستان توست تا ترک هایش مرهم یابد. از دلی که نقاشی شده با رنگ گناه و جلا یافته با غم،...

 

ای صاحب کبوترانِ عاشق، از کودکی، همیشه وقتی از تو دور بودم، دلتنگت می شدم و دنیایی فکر در سرم جمع می شد تا برایت عاشقانه بخوانم، اما وقتی می آمدم و در کنارت قرار می گرفتم، افکار کودکانه جای آن عاشقانه ها را می گرفت و نمی فهمیدم کی دوباره از تو دور شده ام،...

 

ای تکیه گاه هر دل خسته ای، اکنون سال هاست دلتنگ هستم و از تو دور. دیگر از آن دل کودکانه، تنها یک جسم مانده و یک امید رهایی که تو هستی،...

 

دلم برایت تنگ شده؛ برای بوی پر از لطافت گلابت، برای مهربانی خادمانت، برای شب های آرام و درخشانت، برای کبوترانت که همیشه حسرتشان را خورده ام،...

 

کاش می شد،...

 

ای تک ستاره ی شب های قلبم، خسته ی آرامشم و محتاج سایه ی گوارای تو. کاش می شد یکی از کبوترانت باشم؛ پر بکشم بر روی ایوان پر از آرامشت و در زیر خنکای پرچم لطفت، یک دل سیر بخوابم،...

 

کاش می شد،...



روز مهتابی ...


روز من باز دوباره شب شد

بی ستاره، بی ماه

و دلم تنگ تر از هر شب پیش

خفته در خاک وجودم

مثل هر شب خاموش

غرق در ظلمت کابوس فرار

و صدای فریاد

و دوباره فریاد

، ...

تشنه قطره ی اشکم

افسوس

چشمه چشم من از آب تهی است

یادم می آید

آخرین بار که باران بارید

 آرزوهایم سوخت

،...

روز من باز دوباره شب شد

بی ستاره، بی ماه

یاد آن رو بخیر

یاد آن روزی که، در کنارش به همه می گفتم

روز من مهتابی است

،...




برای صاحب تمام سفیدی ها ...




و اما قدر،...

 

آیا قدر فقط یک اسم است؟ فقط یک واژه است؟

 

نه،قدر یک معناست. معنایی برای باران شهاب رحمت در شبی مهتابی؛ معنایی برای رهایی، برای پاک کردن سیاهی از پنجره ی دل،...

 

روزها و لحظات را در کنار سفره ی لطف خداوند گذراندیم، تا به عمیق ترین نقطه ی این اقیانوس رحمت رسیدیم؛ به لحظاتی که خداوند تمام رحمتش را یکجا جمع کرده و می باراند بر سر تمام کسانی که از او طلب کنند بخشایش را.

 

و من محتاج این بخشایشم. سال ها گذشته و من حتی یکبار نیز خانه ی دلم را گردگیری نکرده ام. لایه ای از غبار سیاهی دلم را به غاری وهمناک تبدیل کرده و پنجره اش را مسدود. دیگر نفس کشیدن هم برایم در میان این غبار سخت است.

 

قرآن به روی سر می گذارم، و خدا را قسم می دهم به تمام بزرگانش تا بیاید. قسمش می دهم به خودش که بزرگترین بزرگان است. همه ی خوبانش را یک به یک می خوانم و واسطه می کنم؛ از گل یاس و باغبانش و همدم مهربانش گرفته تا صاحب تمام زمان ها را. و وقتی قرآن را از سرم بر می دارم، گرمای دستان مهربانشان را بر سرم احساس می کنم و قدرت بی پایانشان را در وجودم درک،...

 

و امشب تمام قدرت خداوند به کمکم آمده تا بتوانم پاک کنم دلم را از غبار و سیاهی،...

 

***

 

ناگهان مار بغض به دور گلویم حلقه می بندد و سیل اشک چشمانم را فرا میگیرد. میترسم، خیلی میترسم؛ نکند دوباره در خانه ی قلبم باز شود و گرد و غبار به داخلش راه پیدا کند،...

 

دوباره قرآن را برمیدارم و روی قلب و دلم می گذارمش. می گذارمش روی طاقچه ی خانه ی قلبم، جایی که همواره ببینمش و بخوانمش،...

 

وای که چه آرامشی، چه نفس کشیدن آسان و گوارا شد برایم. حال خیالم راحت راحت است، زیرا در خانه نگهبانی دارم که خود صاحب تمام سفیدی هاست،...

 

 



تولدی دیگر ...

 و یک سال گذشت تا دوباره این احساس برگردد. احساسی که به لطافت و زیباییش هیچ کس ندیده. احساسی که باعث می شود با تمام گرما و عطش و سختی هایی که هست، باز هم منتظرش بمانیم.

 

و اکنون دوباره از راه رسیده. روزهایی که لحظه به لحظه اش پر است از احساسی ناب. احساس نزدیکی به تنها لایق حقیقی انتظار، احساس سیراب شدن از باران عشق او، احساس لمس سادگی، احساس شادی آسمانی و ...

 

و من نه تنها یک سال، بلکه سال های زیادی است که انتظارش را می کشم. سال ها گذشت و این روزهای پاک آمدند و رفتند، اما من خواب بودم. خواب بودم و دست رد به سینه ی مادرم زدم که با مهربانی مرا به دیدنش می خواند. و وقتی از خواب بیدار می شدم که دیگر آن احساس وجود نداشت. وقتی چشم باز می کردم که آن میهمانی بزرگ تمام شده بود و فقط حسرت حضور در آن جشن باشکوه بر دلم مانده بود.

 

تمام این سال ها لحظات را با یادش گذراندم. با قصه های مادرم که از عظمتش می گفت. قصه ی یک میهمانی باشکوه که اختصاص به فقیر و غنی نداشت. میهمانی ای که هر کس با داشته های خودش در آن حاضر بود. جشنی عظیم که میزبانش با بزرگی و رحمت بی پایانش از تک تک کسانی که دعوتش را پذیرفته اند، به گرمی پذیرایی می کرد. و در آن هر کس به هر آرزویی که داشت می رسید.

 

اما من،...

 

اما دیگر زندان خستگی تمام وجودم را محصور کرده. دیگر نمی خواهم خواب بمانم. می خواهم بیدار بمانم و خودم با تمام وجود احساسش کنم. می خواهم بیدار بمانم و اینبار با تمام نداشته هایم در آن میهمانی شرکت کنم و به آدمیت که تنها آرزوی من است، برسم. می خواهم خودم را به آن میزبان بزرگ بسپارم، به تمام نداشته هایم برسم و آن زیبایی و آرامشی که سال ها فقط قصه اش را شنیده ام، در قلبم احساس کنم،...

 

و امسال من بیدارتر از هر زمان و لحظه ای دیگر من به استقبالش آمده ام. آمده ام تا در آغوش گرم میزبانی جا گیرم که صاحب تمام آرامش هاست. تا بباراند باران رحمتش را بر سرم و این بیداری ناب را برایم ابدی سازد.

 

و اکنون من سیراب شده ام از اقیانوس آرامش آن میزبان بی مانند. آرامشی که سال ها، همیشه و همه جا به دنبالش بودم و غافل از اینکه آن را از خود می رانم، حال در قلبم احساسش می کنم و ...

 

و دیگر رهایش نخواهم کرد، تا زمانِ،...



روز مهتابی ...



Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


کاش جمع خانه ها یک خانه بود

کاش ماتم قصه بود،افسانه بود


کاش گرد شمع سوزان دلم

بلبلی پرپر زن و پروانه بود

...

به روز مهتابی من اعتماد کنید،...

پیوندهای روزانه




وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ